آسمون دلدادگی | ||
|
گاهی با یه فنجون قهوه به شعرِخیال توپناه میبرم،
تویی که این روزابودنت از مزرِخیال گذشته...
به قول معروف
"پرنده نیستم، اما پرِ خیالم هست؛
توان بال گشودن به هر محالم هست..."
تواین بارون چقدردوست دارم به تووخاطراتت فک کنم،
دور از تو نهره کوچیکی هستم....
توقع دریائی ندارم باورکن؛
وقتی دورم از توفواره ی بیقراریم که پرپر می زنم...
تا از آسمون پرازغم به خونه ی اولم برگردم.
امشب فنجون قهوه ام رو به عشق تو بر میگردونم...
باورت نمیشه خودت ببین...کولاک کرده یادت تو ذهنم...
ببین چقدر فنجون قهوه امون شلوغه....
من تمومِ شکلاشو اینجورتعبیر کردم:
ردیف گام هایت؛
تعبیرراه های خیسی هستند که از شبِ خیالِ من می گذرند...
و به آبشارهای بی توبودن می رسند
!به صخره هایی که در سایه ی نبودنت هموارمی شوند
وکنار جاده ی تنهایی من دراز می کشند!
یک عطرِخوش ، از تار و پود پیراهن ات
پیاده به پلک شبم می روند.....
وازمن مجنونی میسازه که بی توبودن روباور نداره...
یاحق نظرات شما عزیزان:
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
![]() ساعت7:49---23 آبان 1391
باسسسسسلام و ارزوی توفیق و بهروزی :
صبح پاییزی تون بخیر و شادی و قرین بهروزی و موفقیت ....جدا بسیار زیبا و البته عمیق بود خیلی خیلیییییییییییییییییی خوشحال شدم از اینکه قدم رنجه کردید و بهم سر زدید.... بازم ممنونم و بهترین ها رو واس توووووون ارزومندم..../ ایام بکام عزیزم.... سلام رقص شاپرک سوزی دارد در محفل وزان باد های پائیزی ...وصدای پرستویی که غمگین میسراید خنده ی کودکانه ی چند عابر را بر نفس باد ...اندیشه و آواز همزاد همند در تنهایی چشمانی که فردا را در حسرت امروز به کوه وجنگل و دریا و دشت دیکته کرده ...باید اندیشید بر قوس وقزح بعد باران ...باید لبها را خندان کشید بر تابلوی زیبا و پر حسرت زندگی ...دوستش بداریم زندگی را باهمه ی تنهاگذاشتنهایش.. با همه ی رنگهایش با همه ی بودنش .. با من یا بی من ..فرقی ندارد تنها باید دوسشتش بداریم ...اری محکومیم به دوست داشتنش .محکوم... نهر کوچک یا بزرگ دلش باید دریایی باشد و فواره اش بیقرار وصال به آسمان ...آبشار هایش همه با تو بودن را تداعی کند و عطر خوش تارو پود پیراهن یوسف را ..پلکهایت خسته نشود از پیاده روی مداوم شبهای تنهایی ..که باور ندارم مجنون بودن بی ستاره ات را .. تو مجنون ستاره هایی در دل شبهای کویری نگاه منتظرت .. ایلیا سلام رقص شاپرک سوزی دارد در محفل وزان باد های پائیزی ...وصدای پرستویی که غمگین میسراید خنده ی کودکانه ی چند عابر را بر نفس باد ...اندیشه و آواز همزاد همند در تنهایی چشمانی که فردا را در حسرت امروز به کوه وجنگل و دریا و دشت دیکته کرده ...باید اندیشید بر قوس وقزح بعد باران ...باید لبها را خندان کشید بر تابلوی زیبا و پر حسرت زندگی ...دوستش بداریم زندگی را باهمه ی تنهاگذاشتنهایش.. با همه ی رنگهایش با همه ی بودنش .. با من یا بی من ..فرقی ندارد تنها باید دوسشتش بداریم ...اری محکومیم به دوست داشتنش .محکوم... نهر کوچک یا بزرگ دلش باید دریایی باشد و فواره اش بیقرار وصال به آسمان ...آبشار هایش همه با تو بودن را تداعی کند و عطر خوش تارو پود پیراهن یوسف را ..پلکهایت خسته نشود از پیاده روی مداوم شبهای تنهایی ..که باور ندارم مجنون بودن بی ستاره ات را .. تو مجنون ستاره هایی در دل شبهای کویری نگاه منتظرت .. ایلیا
خیلی با احساس و زیبا بود.
مرسی. |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |