آسمون دلدادگی | ||
|
سلام خداجون
میبینی لحن نامه ام عوض شده...برام شدی خداجون.چرا؟خودت بهترمیدونی دیگه گفتن نداره ولی خوب میگم...چه عیبی داره؟اگه بنا به نگفتن بود که نامه نمینوشتم،مینوشتم؟پس مینویسم.. گاهی دلم نمیخواست توروببینم اما تودر کنارم بودی ونفس هات یخ روزگارمو آب میکرد... گاهی دلم نمیخواست تورو بخونم اما تو مثل یه ترانه ی زیبا بر لبم زندگی کردی...من درکنارت بودم بدون اینکه شوری برای زندگی داشته باشم....بی اونکه بدونم تو از خورشیدهم گرمتری.....بی اونکه بدونم تو از همه ی شعرهایی که از بر کردم شنیدنی تری.....من درکنارت بودم اما دریغ نمیدونستم.... نمیدونستم از آسمون و زمین چی میخوام.....هرشب تو دیوان حافظ به دنبال کسی میگشتم که منو تا دروازه های قیامتت ببره.....انگار منتظر بودم کسی بیادکه قلبش زادگاه همه ی گلها باشه....وقتی به من نگاه میکردی چشمامو میبستم....وقتی تو جاده های خاطره برای من غزل میخوندی میایستادم و ساکت میشدم....انگار نه انگار که با تو هستم....مهربانانه کنارم بودی و من بی رحمانه تو راپس میزدم....از شکفتن ها برای من گفتی و من فقط برای تو از خزون دلم گفتم...از دلتنگیهایی که برای آدمای این دنیات داشتم میگفتم....چقدر زجه زدم برات....چقدر التماست کردم که برشون گردونی تا یه کم دیگه پیشم باشن....گفتم هنوز ازدیدنشون سیر نشدم...گفتم هنوز دوست دارم پیشم باشن....همون ادمایی که دلتنگشون بودم چقدر با شیشه ی دلم بازی کردند که بشکنه ولی نمیدونم چه حکمتی تو کارم بود که هربار شیشیه ترک میخورد ولی نمیشکست وبعد من می اومدم پیشت و برای آرامششون دعا میکردم که خدایا آرومش کن عزیزمه دوستش دارم نمیتونم زجرشو ببینم....گفتم و شنیدی .....سرت دادزدم وبا مهربونی جوابمو دادی...آسمونمو مه گرفته خداجون....قربونت برم که هروقت دلم میگیره تو هم برای اینکه نشون بدی همرامی میباری...من یکی دربست مخلصتم حرفهام مرطوب شده و چشمای تو بارونی....گاهی یه جورایی شب تو دلم چادر میزنه که انگار هزار سال قصدموندن داره.....اما الان فقط دوست دارم دنیام پنجره ای بشه و من از تو قاب پنجره ام به تو نگاه کنم...انقدر دعا کنم که تو بیخیالم نشی....آدمای دنیات بی خیالم بشن ملالی نیس مثه هر کدومشون زیاده ولی مثه خودت هنوز هیج کجا پیدا نکردم....**نوای گرم پری چهرگان چو بشنوم ازدور**میان آنهمه ،درگوش من صدای تو آید** خوب خدا جون بازم مجبورم نامه امو تموم کنم...دمت گرم که مثه همیشه آرومم کردی چقدخوبه که تورو دارم....ازت ممنونم...بازم برات نامه مینویسم آخه میدونی این روزاخیلی دلم میگیره چراشو نمیدونم اگه شد بهم بگو...منتظرم راستی خداجون یه خواهش موندم سره دوراهی آخه میدونی چیه این روزا هرکی بهم میرسه میگه مثه بچه ی آدم بشین زندگیتو بکن ....خداجون این بنده هات فقط بلدن تز بدن ولی تکلیف منو روشن نمیکنن..«« مثل بچه آدم باش »» من نفهمیدم که کدوم بچه آدم رو می گن ؟؟؟؟ من نوکرتم خداجون یادت نره جوابموبدی حتمن زوده زود....همه تو نامه هاشون هم رو به خدا میسپارن ولی من باهمه فرق دارم خودمو به تو میسپارم دوستت دارم خداجون عاشقتم همه جوره "ارداتمند تو : بچه ی آدم
نظرات شما عزیزان:
سلام
روزگار اسیر نگهیست روبه سوی ساحلی که دریا حیاطشه و آسمون سقف کلبشه .دلتنگی من از فراغ یاریست که باید می امد لکن ما برای نیامدنش سخت در تلاشیم .... شاید جمعه ای دیگر .شاید هم جمعه نباشد روزی دیگر از روزهایی خوب خدا .... ممنون از یاد مان گفتارت ونگاه خاطرت ایلیا
سلام
خدا .... واژه ای که هیچ دلی از تکرار نامش خسته نمیشه. واژه ای که هیچ آرامبخشی قدرت ارام کردنش رو نداره.. یادت باشه وقتی چشات بارونی شد و کلماتت نمناک وقتی پنجره دلت رو روبه دنیا گشودی ، اون دور دورا سایه ای رو که کنار ساحلی غمباره نشسته و افق دریا رو با چشای امیدوار نگاه میکنه و مدام سرش رو بالا و پایین میاره ، از دعای خیرت بی نصیب نکنی که دعای یه دل شکسته زیر بارون موقع اذون حتما استجابت میشه از اونی که نامش آرامبخش دلای پاکی مثل دل شماست و فراری از دل سیاهی مثل دل چرکین ما.... ایلیا سرونازشیییراز
![]() ساعت12:03---13 بهمن 1390
|
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |